خوبی عزیز دل؟
دلم تنگولید برات
راسی امروز برام مراسم اون فامیلمون ک فوت شده بود رفتیم شهرشون
بعد یه ایت الله بود حالا اسمشو یادم نمیاد
داشت نماز ظهر و میخوند
کل مسجدم سااااااااااااااااااااااکت
بعد داداشیمم کنار من بود
خب امام جماعت سور ها رو اروم میخوند و بسم الله هارو بلند میگفت
یهو داداشم گفت اوهوع اخوند قطع وصل میش
فک کن تو صف نماز ما هرکی بود داشت میخندید
.................
راسی امروز از سایت اینستا اومدم ودیدم استوری گذاشته بودی
خوندمش قشنگ بود خیلی خوشم اومد ازش
خودمو مخاطبش قرار دادم
جملشو حفظ کردم
((یادتونه پارسال میگفتیم قدر این زندگی کوفتی که داریم رو بدونیم سالی دیگه حسرتشو نخوریم؟؟
حالا داریم حسرتشو میخوریم .پس بازم قدر الانو بدونید چون تا سال بعد 16 بار آپدیت میشه!))
دوست داشتم این استوریتو...
اقایی دلم برات یه ذره شده
فک کنم تعطیلاتت تموم شده و الان رفتی یزد برا دانشگاه...
راسی نگفتم بت که هدفمو بالا خره بعد 12 سال پیدا کردم؟ امممممم هدفم شد پرستاری(:
به قول پسر عموم باید به پرستاری فک کنم تا بتونم تربیت معلمی چیزی قبول بشم
اها. امروز شوهر عمم زنگ زد خونه ما و با من کار داشت راستش چون صبح بود بابام مامانم خونه نبودن گوشی برداشتم قبل اینکه سلام کنم گفت فاطم صدات رو بلندگوهه فقط یه کلمه بگو تو الان میخوای ازدواج کنی؟گفتم نه عموووو.... گفتم چرا پرسیدی گفت هیچ یکی از همکارا ک خواستگارته پست تلفن بود و قطع کرد..... یه ساعت پیش به بابام گفتم بابام زنگید به شوهرعمم و فهمید اون خواستگار ک عموم میگفت همون پسر سمجه بود که تو محرم دست از سرم برنمیداشت....اون بوده
اممممممممممممم
میدونی امروز حسه بزرگتر بودن و تجربه کردم راسش امروز کارنامه های ابجیم میدادن وجلسه اولیا مربیان بود
مامانم و بابام سرکار بودن .من ساعت11 رفتم جلسه
اولین سالیه ک مدرسه نمیرم خخخخخخخ و اولین سالیه که رفتم جلسه اولیا مربیان
حسه جالبی بود
مدسه ای که خودم 5 سال پیش توش درس میخوندم و یه عالم خاطره خوب و بد دارم اونجا .... الان به عنوان اولیای دانش آموز اونجا بودم.....معلمام و دیدم بلا استثنا همشون میپرسیدن چه دانشگاهی میری منم هی باید میگفتم نرفتم و امسال پشت کنکوریم....
کارنامه ابجیمو گرفتم و طبق معمول 20 بود ..... یادمه خودم سال اول راهنمایی معدلم 19/60 بود
ولی ابجیم از من بهتره خداروشکر....
خداکنه امسال بتونم یه جای خوب قبول بشم تا جلو مامان بابام شرمنده نشم
دعام کن اقایی
دلم برات خیلی تنگ شده
لطفا از طرف من مواظب خودت باش عزیزدل
میدونم امکان نداره بخونی ولی من حرفامو زدم(:
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور