امروز رفتیم مدرسه بابام اینا و یه چندتا میز این چیزا بود رنگ زدیم....
خدایی خسته شدم ولی به رو خودم نیاوردم چون عاشق اینجور کارام![]()
فردا صبح باید ساعت 8صبح دوباره بریم اگه تموم نشد بازم پس فردا....خلاصه که اره.....
_دلم تنگ شده برا دلبر جان(:
بابام صبح یه چی گفت درمورد عشق و این چیزا پسر همسایه و فلان حالا زیاد وارد جزئییات نمیشم
منم گفتم خب که چی؟
بابامم گفت عاشق نشدی بدونی چقد سخته....
_خندم گرفته بود(:
میخواستم بگم من عاشق نشدم؟ همین خود شماها نبودین ک.....![]()
((فک کنم از نظر خانواده من
فقط عشق پسر به دختر عشقه
نه دختر به پسر))
_در صورتی که عشق دختر به یه پسر صادقانه تره و توعم با حوس(هوس) نیست![]()
**مریم من الان دارم آهنگ وب تو رو میگوشم و اینجا تایپ میکنم**![]()
با امروز میشه 5روزه که بی گوشیم و انشالله فردا میرم میگیرم
هیچ وقت نشده بود که این همه مدت نتونم ازش خبری بگیرم ولی خب انشالله که خیره....![]()
و من
امید وارم
به زودی زود
ب لطف خدا
همه چی درست بشه![]()
شبتون بخیر![]()
یاعلی![]()
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور